﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>شال گردن</title>
    <description>Nothing else matters</description>
    <link>http://sharikov.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>شال گردن</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 12 Oct 2011 15:42:13 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آدرس جدید</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://ding.persianblog.ir/"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;ding.persianblog.ir&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=8122550</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-8122550</guid>
      <pubDate>Wed, 12 Oct 2011 15:42:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>:)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اول تا دهنمو باز نکردم بگم که اینجا هنوز تعطیله (:دی) اما..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه حرکت قشنگی صورت گرفته، یه کار قشنگی انجام شده، حیفم اومد که یه پست نذارم و اینجوری شاید حد اقل یه سهم کوچیک توی این کار داشته باشم. یکی از دوستان وبلاگ نویسمون (که البته تا قبل از این آشنایی نداشتم باهاشون) یه آهنگ خونده و هرچند تا الان شاید خیلی ها در جریان باشن، ولی خوب طبیعتا چند نفری هم در جریان نیستن که فقد گفتم در جریان باشن! دیگه باقیشو برین توی لینکی که واستون میذارم ببینید. همین.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;em&gt;&lt;a href="http://monti.blogfa.com/post-202.aspx" target="_top"&gt;&lt;strong&gt;مسکالین&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=8061931</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-8061931</guid>
      <pubDate>Sun, 02 Oct 2011 18:38:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اطلاعیه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینجا، وبلاگ شال گردن، برای مدت کوتاهی بروز نخواهد شد. فقد خواستم بگویم که بعدا نگویید فلانی بی خبر غیب شد. این هم خبر. مدتی را هم که میخواهیم نباشیم از همین الان دقیقا میدانیم چقدر است ولی دقیقا نمیدانیم که این "چقدر" کوتاه به حساب می آید یا بلند. فهلا ما از لفظ مدت کوتاه استفاده کردیم که اگر بود و نبودمان برای یکی مهم بود، اقلا با دیدن همین عبارت احساس بهتری داشته باشد. تاریخ بازگشت هیولا وارمان با چند روز عقب و جلو تقریبا مشخص است اما نمیگوییم که این دم آخری کمی خودمان را چیز هم کرده باشیم. اگر همین جا برگشتیم که هیچ، اما اگر خواستیم در جای دیگری ادامه بدهیم بی شک آدرس را در همین وبلاگ با یک فونت بزرگ همین وسط ها میزنیم که ناله و نفرینی هم پشت سرمان نباشد و در آخر اینکه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;همین!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7825662</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7825662</guid>
      <pubDate>Mon, 29 Aug 2011 01:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>64</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دارم میشم همون آشغالی که بودم،&lt;br /&gt;تو حتی لیاقت خوب بودن منو هم نداشتی..&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7789107</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7789107</guid>
      <pubDate>Fri, 26 Aug 2011 16:18:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نکبت ده ساله</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه موجود نکبتی بود چند سال پیشا، چند سال پیشا که میگم مثلا دوره ی اواخر ابتدایی و راهنمایی و همین مدتا، بعد موجود نکبتی بود دیگه کلا خیلی باهاش حال نمیکردم ولی خوب چون خونمون تقریبا توی یه کوچه بود و مدرسه هم یکی بود طی یه توفیق اجباری زیاد با هم بودیم و از یه طرف دیگه من هر چی از این موجود بدم میومد، این از من خوشش میومد و یه جورایی احساس میکرد که حق آب و گل داره نسبت به من! یه چیزی در همین حدود! توی همون موقع ها هی با هم میرفتیم و میومدیم و توی دلم به خودم از سر زور فحش میدادم و هی باهاش قهر میکردم که کمتر ببینمش و هی نمیشد و اینا تا اینکه دوره ی راهنمایی تموم شد و منم اون اواخر باهاش قهر بودم وقتی خواستیم بریم دبیرستان، از هم جدا شدیم. اینجا بود که یه مدتی از دست این موجود یه نفس راحت کشیدیم تا اینکه یه سال و خورده ای بعدش دوباره این نکبت رو یه جا اتفاقی توی یه راهی دیدمش و هر چی هم راهمو کج کردم و کله مو اونوری کردم که نبینه و خودم رو به اون راه زدم و اینا، ولی بازم ایندفه افاقه نکرد و منو دید و اومد و کلی زندگی رو زهر مارم کرد و بد ترین اتفاق اینکه شمارمو گرفت. بعد هی به مدت چند سال ماهی یه بار این نکبت رو ببین و یه هفته نبین و هی زنگ میزد و منم جواب نمیدادم و همین جور صوبتا، تا اینکه پارسال تابستون سیم کارتمو عوض کردم و دوباره برای چند وقتی یه نفس راحت از دست این کشیدم. حالا نه اینکه سیم کارتمو به خاطر این عوض کرده باشما اینقد هم گه بزرگی نبود که این کارو به خاطرش بکنم کلا خط ثابتمو خاموش کردم و اعتباری انداختم. خلاصه اینکه این یه سال هم با خیالی آسوده گذشت تا اینکه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تا اینکه دیشب بد بخت شدم! دیشب باز اینو دیدم! نکبت از اون چیزی که بود گنده تر شده بود، یه ریش مزخرف گذاشته بود و در مقابل من کلا یه احساس نایس بودن داشت در صورتی که هیچ گه خاصی نشده بود! فقد نیتش این بود که انگار منو ببینه و گند بزنه به شبی که توش بدجوری داشت خوش میگذشت! حالا همه ی اینا به کنار، نکبت باز شماره مو گرفت و گفتش که توی تموم این مدت بهم زنگ میزده در صورتی که خطم خاموش بوده و این صوبتا. بگذریم از این حرفا، جدا توی فکر اینم که الان دوباره سیم کارتمو عوض کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الان یه حساب سر انگشتی کردم، دیدم از وقتی که ده سالم بوده، تا الان که بیست سالمه، دقیقا به مدت ده سال کامل این موجود منو حرص داده! شاید واسه شما خوندن همین چند خط باشه، ولی واسه من ده سال زندگیم بوده. کم نیستا! ده سال!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7612715</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7612715</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 19:31:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه وعضی!</title>
      <description>&lt;p&gt;روزه نمیگیرم ولی، یه ساعت مونده به افطار که میشه دست و دلم به خوردن هیچی نمیره. انگار که حتما باید یه صدای اذون از یه جایی بیاد بعد من بتونم یه چیزی بخورم. میدونم مسخره س. خیلی مسخره س ولی چیزیه که هست دیگه! در ضمن خودم میدونم اون علامت ویرگول توی خط اول از هر لحاظ که فکرشو بکنی جاش اونجا نیست ولی از همون لحظه که نوشتن این جمله ها اومد توی ذهنم، اون ویرگول جاش اونجا بود. خلاصه گفتم که گیر ندید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منو باش نشستم اینجا دارم به جای یه دونه علامت ویرگول که خودم گذاشتم گیر میدم، انگار که دیگه همه ی کارهای دیگه م درسته و فقد همین یکی مونده که درست بشه. کلا این روزا خیلی عجیب غریب شده. یکی دوتا اتفاق خیلی عجیب و غریب و نادر و داغون داره میفته که صد سال هم به فکرم نمیرسید. حتی یه چیزی هم نیس که بتونم اینجا دربارش بنویسم کلا یه وعضی شده اصن! یه وعضی که میگم خودتون تا تهش برید.ته ته تهش!&amp;nbsp; از اعصاب خوردی گذشته خودمو میبینم دیگه خندم میگیره در این حد! &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا جدا کسی نمیدونه اگه اون جمله ی اول علامت ویرگول لازم داشته باشه جاش دقیقا کجا میشه؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7550388</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7550388</guid>
      <pubDate>Wed, 17 Aug 2011 20:11:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>61</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;The hood may change, but the game remains the same&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7522950</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7522950</guid>
      <pubDate>Mon, 15 Aug 2011 19:36:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>توش!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب بعضی وقتا آدم بیکار میشه، خوب بعضی وقتا منم بیکار میشم، میرم توی همین وبگذر ببینم که کی از کجا و چجوری اومده وبلاگ من. بعضی وقتا بینشون چیزای جالبی پیدا میشه ولی این یکی رو که دیدم دیگه برنتافتم (چیو؟ :دی) ببینید:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://sharikov.persiangig.com/image/kiram%20toosh.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;ینی یه آقایی (مسلما خانوم نبودن خوب!) تشریف بردن توی سرویس گوگل که هدایتش دست کفار اجنبی هست، این عبارت فخیمه (خودم نمیدونم ینی چی گیر ندید!) رو سرچ کردن و طی فعل و انفعالات و آه و اوه و عریض و طویل شدن هایی رسیدن به وبلاگ وزین اینجانب. ینی یه آقایی دنبال یه چیزی بودن توی اینترنت که تشریف ببرن توش. به هر حال نویسنده ی همین وبلاگ هم یه روزایی جوون و خام بوده و توی سنین بلوغ بوده و دلش میخواسته ببینه دنیا دست کیه، ولی تنها به سرچ عبارتی مث ثکص (بدون غلط املایی البته!) بسنده کرده و پاش رو فراتر از اینها نذاشته! بله! و الان این فقد واسه من عجیبه و جوابش رو هم نمیدونم و اون اینه که دوست عزیز، اون چیزیو که میخواستی بری توش پیدا کردی؟ و البته یه معذرت خواهی هم بهشون بدهکارم به هر حال بهر (بحر؟) امیدی اومدن اینجا و همون فعل و انفعالات و آه و اینا رو هم در حین باز شدن وبلاگ مد نظر داشتن ولی خوب...! :دی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7492538</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7492538</guid>
      <pubDate>Thu, 11 Aug 2011 16:25:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اسید</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امشب 20:30 یه گزارش نشون داد درباره ی اینکه اسید خیلی راحت و با قیمت کم میتونه در دسترس هر کسی باشه و هر کاری هم میشه باهاش کرد. این آقای خبرنگار به صورت ناشناس رفته بود توی یه مغازه و از مغازه دار پرسید که اسید دارین و قیمتش چقدره. بعد از این حرفا مغازه دار فک کنم پرسید که اسید رو واسه چی میخواین و این بابا هم جواب داد میخوام بپاشم توی صورت دوستم. بعد مغازه دار خیلی راحت گفت که این اسید به درد لوله باز کردن نمیخوره ولی واسه پاشیدن توی صورت خیلی خوبه!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;امروز با حاج خانوممون سر یه موضوعی بحث پیش اومد و منم خیلی عصبی شدم و خلاصه با کلی داد و بیداد و اینجور صوبتا کلی این بنده خدا رو سکته دادم! بعد از اینکه از هم جدا شدیم و حاج خانوم با ما تماس گرفتن واسه امر خطیر رفع کدورت ها و آشتی کردن، حاج خانوم به این نتیجه رسیدن که من خیلی عصبی هستم و امکان داره یه روزی اسید بپاشم روی صورت ایشون! خولاصه آشتی کردیم ولی حاج خانوم هر یه رب یه دفه یاد آوری میکنن که از من میترسن و من یه روزی اسید میپاشم توی صورت ایشون!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب دوست من. عزیز من. آقایی که اسید خریدی و پاشیدی توی صورت حاج خانوم خودت و آخرش هم دهن خودت سرویس شد، خوب نکن این کارو. نپاش اون لعنتیو! زندگی اون بدبخت رو خراب کردی هیچی، میبینی چه بلایی سر ما آوردی؟ آخه من؟ اسید؟ نه جون من خودت اگه اینجا رو میخونی بیا به من بگو من چجوری امشب به حاج خانوم خودم ثابت کنم که من اسید نمی پاشم! خولاصه اینکه من امشب باید ثابت کنم که این کارو نمی کنم دیگه! بد وعضی شده :دی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ولی خودمونیم تا همین دو هفته پیش تجاوز توی بورس بود، الان پاشیدن اسید!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7478989</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7478989</guid>
      <pubDate>Tue, 09 Aug 2011 19:32:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>Nothing else matters</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی نزدیک تر از اون چیزی که بهش فکر میکنی، مهم نیس چقد نزدیک. اونقد که فقد بشه احساسش کرد. همین کافیه و من بیشتر از اینکه به خودم باور داشته باشم، به اتفاقایی که داره می افته باور دارم و این اصن خوب نیست..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به هر حال واسه منم اهمیت نداره. ینی نباید اهمیت داشته باشه وقتی اینجوری به نظر میرسه که اصن اهمیت نداره. ولی خوبه که به این باور داشته باشیم که فقد اینجوری به نظر میرسه در حالی که اینجوری نیست. درست مثل یه داروی مسکن. باید الان آروم بود، باقیش رو گذر زمان خودش یه جوری درست میکنه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sharikov.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>شال گردن</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=389773&amp;postID=7441785</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-389773.post-7441785</guid>
      <pubDate>Thu, 04 Aug 2011 19:50:22 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
