شال گردن

Nothing else matters

یه بهار آروم، مث همه ی بهارهای دیگه، یه تابستون فوق العاده، یه پاییز کابوس وار، یه زمستون سخت. درسته هشتاد و نه خیلی خوب شروع شد، اما خیلی هم بد تموم شد. میخواستم از بدی های هشتاد و نه بنویسم، اما بی انصافیه. من عید قبلی نمی تونستم تخمه ژاپنی بخورم، ولی الان میتونم. می بینید، همچین بد هم نبوده!! به هر حال همه چیز باید بگذره. دنیایی که ما داریم، جفت دستاش پوچه. سال قبل و بعدش هم فرقی نمی کنه.

یه جمله هم میخوام آخر سالی بنویسم، واسه اونی که هیچوقت اینجا رو نمیخونه:

"بودنت اذیتم میکرد، نبودنت بیشتر. این همون حس مزخرفیه که توی تمام این مدت داره آزارم میده"

سال خوبی داشته باشید رفقا.

++ تا فردا شب که تهرانم کامنت ها رو جواب میدم.

نوشته شده در جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

هر روز سوار تاکسی میشیم. با مترو میریم اینور و اونور. تو خیابون قدم میزنیم. هر روز یه عالمه آدم می بینیم. آدمایی که خیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشیم. آدمایی که میبینیم و چهره شون واسمون آشنا به نظر میاد. آدمایی که باهاشون سلام علیک داریم. آدمایی که باهاشون زندگی می کنیم. تموم آدما.

***

چند روز پیش بود. دوستم می گفت تصمیم گرفتم همه ی آدما رو، بدون توجه به چیزی که هستن، بدون توجه به سن و جنسیتشون، بدون توجه به نوع لباسشون، همه و همه رو دوست داشته باشم. می گفت چند روزه این کارو داره میکنه و تاثیرشو توی زندگیش داره میبینه. یه زندگی بدون کینه. یه زندگی آروم و تقریبا بدون دغدغه.

***

من بعد از حرفاش تصمیم گرفتم این کارو بکنم. ولی خیلی جالب بود. حتی چند ساعت هم نتونستم با این تفکر ادامه بدم. احساس میکنم بعضی از آدما به هر نحوی وارد زندگی ما میشن، فقد واسه اینکه بهتر از اونا باشیم. فقد و فقد واسه اینکه باهاشون فرق داشته باشیم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

از طرف خانووم شمدونی عزیز به یک بازی دعوت شده ایم، باشد که رستگار شویم.

اسم بازی، لذت های پیش پا افتاده است و دیگر همه تان دیده اید در یک وبلاگی و من هرچه بگویم اینجا، حوصلتان بیشتر سر می رود!! پس جفت پا پرش می کنیم وسط بازی:

١- کیست که نداند که من در این گزینه ی یک چه خواهم نوشت؟؟ کوچک ترین لذت بزرگ زندگی، سیگار.

٢- اصولا برای ما جنس مذکر، به دلیل شرایط فیزیولوژیکی خاص، شاشیدن لذت خاصی دارد. البته اگر از این مذکر های حال به هم زن نباشید!! فک کن اگر اهل حال باشی، شاشیدن جنبه ی هدف گیری و تیر اندازی هم پیدا می کند. خلاصه اینکه یک سرگرمی است برای من.

٣- اینقد خوشم می آید نصف شب ها که از خواب بیدار می شوم و گلویم خشک شده است و مث سگ له له می زنم، بروم سر یخچال و پارچ آب را بر دارم و همینجوری سر بکشم و تمام لباسم را خیس بکنم ایضا و در آن ظلمات احدی هم نمی فهمد که یک گوسفندی از پارچ آب خورده است!!

۴- مورد چارم را به صورت یک دعا بیان می کنم، خدایا، لذت ژل افتر شیو (بعد از اصلاح) را از ما نگیر. آمــــــــــــــین.

۵- چند شب پیش بود. در کوچه ی خودمان بودم بعد یک گربه ای از جلوی من رد می شد، آدامسم را به قصد کرم ریختن به گربه مستقیما از دهانم پرتاب کردم به سمت گربه، (فعل مناسب این کار را یادم نمی آید چرا؟؟) صاف خورد وسط چشم های گربه و چسبید همانجا!! تا دو سه روز همینجوری خر کیف بودیم و بهدش هم هر گربه ای که میبینیم یه آدامس حواله اش می کنیم اما نمی شود که نمی شود!! در کل کرم ریختن به این گربه ما مخصوصا اگر در حال کار های زناشویی خودشان باشند، بسیار ما را سر کیف می آورد!!

دعوتی ها: آرامیس - مینو - رها.د - آدم معمولی - نون

نوشته شده در شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

یه اعترافی بکنم؟؟ من اشتباه کردم. از روی هر چیزی بود مهم نیست. اینش مهم بود که من وسطش گیر کردم. دقیقا همون وسط که هیچوقت قبلا گیر نکرده بودم. همون وسط که هیچوقت فکرش رو نمی کردم گیر بکنم. الان پشیمونم. خیلی. میتونستم یه حس ناب و Pure داشته باشم به تموم این اتفاقا، ولی الان تنها چیزی که دارم یه حس تنفره. تا حالا هیچوقت تنفر این شکلی رو تجربه نکرده بودم. خیلی بده. داغون میکنه. به هر حال دیگه مهم نیس. یه اشتباه از خودم بوده، الان هم باید با همه چیزش کنار بیام. تنها کاریه که میتونم بکنم.

زمستونی که داره تموم میشه، بدترین زمستون زندگیم بود. خوبه که داره تموم میشه.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

یه چیزی تو مایه های نیم ساعت یا چهل دقیقه وقت دارم الان. ارسال یادداشت جدید رو هم زدم، چند بار چند خط هم نوشتم، ولی خوب خوشم نیومد. Back Space علاوه بر سایر کاراش، ساخته شده واسه همچین روزایی. احساس می کنم الان برم توی این وقتی که دارم صورتمو اصلاح کنم، کار خیلی مفید تری کردم تا این که چند خط اینجا بنویسم که نه خودم باهاش حال کنم نه شما. البته الان اینم میدونم که این پست رو منتشر کنم بعدش باید کل وقتمو دنبال ماشین ریش تراشم بگردم چون تقریبا بهم ثابت شده هر وقت میخوامش، یه جاییه که قبلا هیچوقت اونجا نبوده. یا اگه راحت پیدا بشه، حتما شارژ نداره و تقریبا اون وقتی رو که در حالت عادی باید دنبالش می گشتم، باید اینور تلف کنم تا شارژ بشه. میدونید، اگه الان من برم و اولین جایی که فک میکنم که ماشین ریش تراشم اونجا باشه، همونجا باشه و شارژش هم فول باشه، اصلاح صورت اصلا کار جالبی نمیشه. یه کم هیجان لازمه توی زندگی!!

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط شال گردن نظرات ()

با خبر شدیم که چندی پیش یکی از دوستانمان به آن یکی دوستمان گیر داده که تو به دوس دختر من نظر داری!! در همان لحظات روحانی شنیدن این ماجرا بود که این جمله به ذهن ناقصمان خطور کرد:

نیس که تو خودت به دوس دختر خودت نظر نداری!!

 

++ در صورت لزوم یک عدد :دی هم بزنید تنگ ماجرا!!

نوشته شده در شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

امروز سر کلاس طراحی اجزا که استادش رییس یه دانشکده ی دیگه ی خیلی خفنیه پیش خودش و از منم خودشو بیشتر دوس داره انگاری، اینقد چرت زدم که حسابی شرمنده ی خودم و خودش شدم. بعضی وقتا خوب آدم سر یه کلاسی احساس میکنه خوابش میاد، در نهایت اختیار تصمیم میگیره سرشو بذاره یه جایی و بخوابه، ولی امروز من یه جوری خوابم میومد که هیچ اختیاری در کار نبود و در حالی که مثلا داشتم درسو گوش میدادم، یه دفه می فهمیدم من این وسط پنج دقیقه خوابیدم و خودمم روحم خبر دار نیس!! عین این معتادایی که میشینن یه گوشه چرت میزنن، همونجوری!! معتاد هم خودتی!! بهد کلا فقد امروز نبودا، کلا وضع همینه. بمیرم واسه خودم اینقد خسته میشم. کلاسای اول صبح رو خوب طبیعیتا خسته نیستم ولی چون صبحه و خوابم میاد و می خوابم، توی کلاس بعدی به خاطر کلاس قبلی که داشتم خسته میشم و می خوابم، کلاس بعد از ناهار هم چون بالاخره خواب بعد ناهار حال میده می خوابم، کلاس بعدیش هم به خاطر خستگی کلاس قبلی یه چرتی میزنم. بعد میام خونه یه کم میخوابم، شب هم مث این بچه ها یه گوشه ای خوابم میبره!! اینقد هم داغونم که هی احساس کمبود خواب هم دارم. فردا صب هم یه کلاسی داریم سر صبحی، میدونم نصفشو قراره چرت بزنم ها، ولی خوب میرم خواب روی صندلی که سرتو بذاری رو میز بیشتر حال میده انگاری. فهلا هم کاری ندارین بریم یه چرتی بزنیم سیگار بهدش می چسبه!! :دی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

ما از همان اولش هم شال گردنی بیش نبودیم، باز هم شال گردن می شویم، باشد که خودمان وبلاگمان را بیشتر دوست داشته باشیم!! شال گردن از همان اولش هم یک چیز دیگری بود. این هم همان شال گردن کهنه ی منسوخ، یادی از آن روزها:

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

قبلن ها، همان موقع ها که خیلی از شما طفل بودید و احتمالا یادتان نمی آید، یک جوری بود که کلا هر وبلاگی که می ساختم، خوب طبیعتا خیلی با آن وبلاگم حال می کردم. ینی در این حد که یکی بچه اش را میبیند و حال میکند (آخر کدام احمقی با بچه اش حال میکند؟؟ اصن مگر حال کردن هم دارد؟؟ :دی) در همان حدود حال میکردم با وبلاگ هایم. صفحه ی خودم را که باز میکردم اصن روانم شاد می شد. شال گردن یکی از همان ها بود، تراوشات هم همینجوری، قبلی اش حتا!! ولی اینجا!! خداوکیلی یکی برنگشت که بگوید بچه ریدی با عنوان این وبلاگت!! البته میدانم در دلتان گفتید ها ولی حتما نخواستید توی ذوقم بخورد که علنی اش نکردید!! خلاصه ی مطلب اینکه آقاجان با عنوانمان حال نمیکنیم. شما هم که انگار قصد همکاری ندارید. البته چون قولی هم داده بودیم مبنی بر اینکه این وبلاگ، دیگر آخری اش باشد و خودمان هم دیگر حس جابجایی نداریم، یک تصمیماتی گرفته ایم مبنی بر اینکه همینجا یک شال گردنی بر پا کنیم و به ادامه ی شال گردن نویسی هایمان بپردازیم. نظر شما چیست؟؟ مساعد است آیا؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

 

بالاخره زندگی قمار است، ماجراست، انسان یا می برد یا می بازد، زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد. وقتی که صدای یک نفر کم کم ضعیف و خاموش شد، صدای دیگری جوانتر و قویتر رشته ی داستان را در دست می گیرد و ادامه می دهد.

++ پر - ماتیسن

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

یادتان هست که در یک پستی مشابه همین در آن وبلاگ قبلی قرار شده بود که بروید و سجاده هایتان را پهن کنید و بنشینید حسابی دعا کنید برای سیستم ترکیده مان که مبادا هاردش سوخته باشد و آن موقع نمیدانستم که بر و بچه های وبلاگی آنقدر مقرب هستند به درگاه الهی که نه تنها هارد نسوخت، بلکه از شدت دعاها سی پی یو و مادر بوردمان ترکید و بهدش به این نتیجه رسیدیم که دعا نمی کردید برایمان، کلی سنگین تر بود. خلاصه آن از سی پی یو که ترکید و نه تنها یک ماهی ما را بدون سیستم گذاشت، خرج یک مادر بورد را هم روی دستمان گذاشت و آن از دستمان که شب که خوابیدیم سالم بود ولی صبح که بیدار شدیم جای یک زخم رویش بود که بیا و ببین و صبح حتا فک میکردیم که نکند نصفه شبی بهمان تجاوز شده حتا و آن از جای همان زخم کذایی که کسی نداند فکر میکند جای چاقویی، شمشیری چیزی است و آن از حال خودمان که در کل در حال چرت زدن هستیم!! بمیرم برای خودم که اینقد خسته ام!! :دی و البته اصل کاری!! آن از خودتان که اینقد بی بصیرت هستید که حتا دیدن این هدر وبلاگمان شما را از راه راست منحرف میکند و آن از دوستان زحمتکش در بخش فیلی که یک روز در میان هدر وبلاگمان را فیلی میکنند که مبادا شما ها از دیدنش منحرف شوید!! ولی خداوکیلی یکی بیاید و بگوید این هدر وبلاگمان کجایش مغایر با اصول اخلاقی، اسلامی، بصیرتی و فیلتری است که یک روز در میان مورد عنایت قرار میگیرد!! نه خداوکیلی بگویید دیگر!!

نوشته شده در شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط شال گردن نظرات ()

اول اول صبح، ینی اون موقع که چشات هنوز باز نشده، قبل از کلاس اول صبح، توی آنتراک همون کلاس اول صبح، بعد از تموم شدن کلاس اول صبح، بعد از شیرکاکائو کیک بعد از کلاس اول صبح، قبل از کلاس بعدی، اگه پا بده بین همون کلاس بعدی، بعد از تموم شدن کلاس، قبل از ناهار، وسط ناهار، بعد از ناهار (دو مرتبه!! :دی) قبل از خواب بعد از ظهر، بعد از خواب بعد از ظهر، بعد از دسشویی بعد از خواب بعد از ظهر هم حتا، قبل از چایی دم غروب، وسط چایی دم غروب، بعدش، بعدش با دوستات که میزنی بیرون، چنتا، بعدش بر میگردی خونه، قبل از شام، بعد از شام، قبل از چایی بعد از شام، بعد از چایی بعد از شام، بعد از چایی بعد از شام، بعد از چایی بعد از شام، تو فاصله ی بین چایی بعد از شام و خواب، چنتا، قبل از خواب. دو باره فرداش همینجوری، پس فرداش همینجوری.

توی این موقعیت ها و زمان هایی که گفتم، سیگار خیلی حال میده!!

 

 

++ یه میکرو بلاگ viwio هم توی منوی وبلاگ زیر آیکون فید دست راست لینکش هست که روزی چند بار بروزش میکنم. نیم نگاهی بهش داشته باشید بد نیس.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط شال گردن نظرات ()




شال گردن